آخرين امتحان

آخرین روز امتحان فارغ‌التحصیلی فرا رسیده است. در یک دانشگاه معروف شرقی آمریکا، دانشجویان فارغ‌التحصیل رشته مهندسی با هیجان و خوشحالی دور هم جمع شده‌اند و درباره آخرین امتحان خود که چند دقیقه دیگر شروع می‌شود، صحبت می‌کنند. همه سرشار از اعتماد بودند و در انتظار جشن باشکوه بعدی و زندگی جدید و رنگارنگ آینده لحظه‌شماری می‌کردند.

بعضی از این دانشجویان شغل‌هایی پیدا کرده‌اند و بعضی درباره کارهایی که دوست دارند صحبت می‌کنند. با اعتماد به علم و دانش فرا گرفته از دانشگاه، دانشجویان اطمینان کامل دارند که در آینده دنیای کار منتظر و در اختیار آنهاست. همه می‌دانند این امتحان دیگر سخت نیست. استاد به آنها اطلاع داده است که آنها می‌توانند کتب درسی و یادداشت‌های کلاسی را در جلسه امتحان به همراه داشته باشند و تنها از آنها خواست که در جریان امتحان با دیگران صحبت نکنند. زنگ خورد، دانشجویان یکی پس از دیگری وارد کلاس شدند.

وقتی اوراق امتحان را دریافت کردند، همه آنها شاد بودند چون روی کاغذ فقط چند سؤال نوشته شده بود. سه ساعت از شروع امتحان کذشت، استاد شروع به جمع آوری اوراق امتحانی کرد. اما ظاهراً از آن اطمینان اولیه دانشجویان دیگر خبری نبود و آثار نگرانی در چهره آنان موج می‌زد. استاد پس از گرفتن همه ورقه‌های امتحانی، از شاگردان خود پرسید: «کسی هست که همه سئوألات را پاسخ داده باشد؟» هیچ کس جواب نداد. استاد پرسید: «کسی هست که چهار سؤال را پاسخ داده باشد؟» باز هم هیچ کس دستش را بلند نکرد. استاد گفت: «سه تا یا دو سؤال چی؟» ولی باز هم دستی بلند نشد.
شاگردان بسیار نگران بودند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کردند. استاد ادامه داد: «پس حتماً کسی هست که یک سوأل را پاسخ داده باشد؟» همه دانشجویان خاموش بودند.

استاد ورق‌های امتحان را روی میز گذاشت و گفت: این نتیجه همان چیزیست که انتظار داشتم. این کار را کردم تا خاطرات عمیق‌تری در ذهن شما باقی بماند. با آنکه تحصیلات چهار ساله تمام شده است، اما هنوز سؤالات زیادی راجع به علوم مهندسی هست که شما نمی‌دانید و این سؤالات در امور روزانه بسیار عمومی است. استاد با خنده ادامه داد: عزیزانم، نگران نباشید، همه شما در امتحان قبول خواهید شد. اما یادتان باشد با آنکه شما دانشجوی فارغ التحصیل یک دانشگاه معروف هستید، اما زندگی تحصیلی واقعی شما بزودی شروع می‌شود.

بازي سرنوشت

کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می زد و تلاش می کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات می دهد... روز بعد، کالسکه ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود. اشراف زاده گفت: " می خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی". کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمی توانم برای کاری که انجام داده ام پولی بگیرم". در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"کشاورز با افتخار جواب داد:"بله"با هم معامله می کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد...سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الریه مبتلا شد.چه چیزی نجاتش داد؟ پنسیلین

Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!


Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

The race began....

و مسابقه شروع شد ....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :
'Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'

'They will NEVER make it to the top.'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند .'

or:
یا :

'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'
The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...
The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'

More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف

...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.

به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

It turned out....
و مشخص شد که ...

That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!

The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in

your heart!

Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید...

چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند...

چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره


Therefore:
پس :
ALWAYS be....
همیشه ....

POSITIVE!
مثبت فکر کنید !

And above all:
و بالاتر از اون

Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید !

Always think:
و هیشه باور داشته باشید :

God and I can do this!
که من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

عجايب هفتگانه جهان

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آن ها را جمع آوری کرد. با آنکه همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، کلیسای سن پیتر، دیوار بزرگ چین و.... در میان نوشته ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: "این کاغذ سفید مال چه کسی است؟" یکی از دانش اموزان دست خود را بالا برد.معلم پرسید: "دخترم چرا چیزی ننوشتی؟" دخترک جواب داد: "عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم." معلم گفت:"بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو ، شاید بتوانم کمکت کنم." در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: " به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن،احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن. پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت. آری عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ما آن ها را ساده و معمولی می انگاریم.

بیایید مارمولک عاشق باشیم نه عاشق مارمولک!!!!!!!!!!!!

خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.

در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.

مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما... در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟

چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!
شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود .

مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟

به همه کوزه های شکسته

یک سقا در هند ، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از یک سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت . در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت . بنابر این ، در حالی که کوزه سالم همیشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب می رساند ، کوزه شکسته تنها نصف آین مقدار را حمل می کرد .
برای مدت دو سال ، این کار هر روز ادامه داشت . سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه اربابش می رساند . کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد ،موفقیت در ر سیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شد] بود .
اما کوزه شکسته بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد ، ناراحت بود . بعد از دو سال ، روزی در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت : ` من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم .` سقا پرسید :` چه می گویی ؟ ` از چه چیزی شرمنده ای ؟ ` کوزه گفت : ` در این دو سال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید انجام دهم . چون شکافی که در من وجود دارد باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه اربابت می شد . به خاطر ترکهای من ، تو مجبور شدی این همه تلاش کنی ولی باز هم به نتیجه مطلوب نرسیدی .`
سقا دلش برای کوزه شکسته سوخت و با همدردی گفت ` از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ارباب به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی . `
در حین بالا رفتن از تپه ، کوزه شکسته خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع او را کمی شاد کرد . اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد . چون دید که باز هم نیمی از آب ، نشت کرده است . برای همین دوباره از صاحبش عذرخواهی کرد . سقا گفت : ` من از شکاف های تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم . من در کنار راه ، گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه برمی گشتیم ، تو به آنها آب داده ای . برای مدت دو سال ، من با این گلها ، خانه اربابم را تزیین کرده ام . بی وجود تو ، خانه ارباب نمی توانست این قدر زیبا باشد .`

فنجان یا قهوه؟


چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.

روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت: بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.

پیرزن شرط بند. . .

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است. زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید! مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول. زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد.
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد. مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد. وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد. پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند!

میخ هایی بر روی دیوار. . .

پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت . پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی .
روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید . طی چند هفته بعد ، همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند ، تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد . او فهمید که کنترل عصبانیتش آسانتر از کوبیدن میخ ها بر دیوار است .
بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد . او این مساله را با پدرش در میان گذاشت و پدر نیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را کنترل کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون آورد .
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ ها را از دیوار بیرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت : ` پسرم ! تو کار خوبی انجام دادی . اما به سوراخ های دیوار نگاه کن . دیوار دیگر هرگز مثل گذشته اش نمی شود . وقتی تو در هنگام عصبانیت ، حرف هایی می زنی ، آن حرف ها هم چنین آثاری به جای می گذارند . تو می توانی چاقویی در دل انسان فرو کنی و آن را بیرون آوری . اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد ؛ آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است .`

مداد سیاه خیلی خیلی کوچولوی من

مداد سیاه خیلی خیلی کوچولوی من

من دوست دارم با مداد بنویسم، مداد توی دست من مطیع‏تر و کار آمدتر است. قلم و خودکار قلق‏ها و مشکلاتی دارند که سر بزنگاه دبه در می‏آورند و همه‏ی رشته‏ی افکار آدم را به هم می‏ریزند. من برای نوشتن از یک مداد سیاه استفاده می‏کردم این مداد سیاه می‏نوشت. رنگ خودش هم سیاه بود.


من نوشتم، مداد هم نوشت و هر چه بیش‏تر می‏نوشت طبعاً قد او کوتاه‏تر می‏شد. من مرتب او را می‏تراشیدم و مداد کوچک‏تر می‏شد. مداد هر چه برای من می‏نوشت از جان و همه‏ی توانش مایه می‏گذاشت و بیشتر تحلیل می‏رفت. بالاخره آنقدر این مداد سیاه من کوتاه شد که قدش شد برابر با بلندی لیوان کوچکی که جای قلم و مداد من بود، توی این لیوان مدادهای دیگری، قرمز و آبی و قلم‏ها و خودکارها و یک قیچی کوچک درهم می‏لولیدند. از زمانی که مداد سیاه من کوچولو شد. من فقط نوک آن را می‏دیدم که توی لیوان وسط آن همه قلم و مداد و خودکار که همه از او بلند قدتر بودند خودش را به زحمت نشان می‏داد. وقتی مداد من کوچولو شد کم‏کم پیدا کردن او در میان دیگر قلم‏ها داشت کار مشکلی می‏شد. هر وقت به مداد احتیاج داشتم باید میان محتویات جا قلمی مدتی دنبال او می‏گشتم. قدش کوتاه شده بود، رنگش سیاه بود و توی لیوان یک جورهایی گم می‏شد. و من که عجله داشتم مدادی داشته باشم و بنویسم دلخور می‏شدم. بعد نمی‏دانم چرا فکر می‏کردم، وقتی من دنبال این مداد سیاه کوچولو می‏گردم خودش را میان آن قلم‏ها قایم می‏کرد و مدتی مرا وا می‏داشت، دنبالش بگردم. شاید حال که با اهدا مغز وجودش برای من هر کاری توانسته کرده بود از این که من دنبالش می‏گشتم، لذت می‏برد و رضایت خاطری پیدا می‏کرد. من آنقدر توی جاقلمی دنبال این مداد سیاه کوچولو گشتم و او آنقدر خودش را لابه لای رفقایش پنهان کرد که خسته شدم. دیدم هم وقتم تلف می‏شود و هم بی‏حوصله می‏شوم و بالاخره خواستم خود را راحت کنم. یک مداد سیاه زرد رنگ نو نوار را آوردم گذاشتم توی جاقلمی. حالا دیگر آن مداد سیاه کوچولو نمی‏توانست لوس بازی در بیاورد و من اگر با مدا کار نوشتنی داشتم یک راست می‏رفتم سراغ آن مداد زرد قد برافراشته که خیلی راحت به دست می‏آمد. ولی یک مرتبه دیدم من هر وقت می‏روم مداد زرد رنگ بلند قامت را بردارم. آن مداد سیاه کوچولو آمده کنار مداد زرد نشسته است. مرتبه‏ی بعدی که همین موضوع تکرار می‏شد قدری به فکر فرو رفتم. این مداد سیاه کوچولو قبل از آنکه مداد نو و نوار پیدایش شود خود را لابه لای قلم‏ها گم می‏کرد و من برای پیدا کردنش مشکل داشتم و حالا هر وقت می‏خواهم آن مداد زرد رنگ را بردارم مداد سیاه کوچولو کنار آن ایستاده بود. خود را به آن چسبانیده و نوک سیاهش برق می زند! آیا حسودیش می‏شود؟ حالا که یک مداد دراز جوان و سرحال پیدایش شده می‏خواست بگوید من هم هستم؟

مرتبه‏ی بعد که آمدم از توی جاقلمی، مداد بردارم دیدم باز مداد سیاه کوچولو آمده محکم کنار آن نشسته و با آن قد کوتاهی که دارد هر طوری هست خودش را به من نشان می‏دهد. یک لحظه دلم سوخت. پیش خودم گفتم: بالاخره این مداد سیاه کوچولو کلی به من خدمت کرده، برایم نوشته، با شیره‏ی جانش اثر گذاشته و حالا که کوچولو شده من نباید قدرناشناس باشم. بی‏اختیار انگشتانم رفت و آن را برداشت. حس می‏کردم مداد سیاه کوچولو توی دستم می‏رقصد. موقع نوشتن سیاه‏تر می‏نوشت. گویی از نیروی دست من بگذری نیروی دیگری در خود مداد وجود داشت که او را به بهتر نوشتن و حرکت کردن وامی‏داشت. با مداد سیاه کوچولو مطالبم را نوشتم و وقتی آن را توی جاقلمی رها کردم دیدم دوباره رفت چسبید به آن مداد زردرنگ بلندقامت. وقتی نوک سیاه آن را نگاه کردم دیدم یک جور‏هایی دارد برق می‏زند و مثل آن بود که دارد از من تشکر می‏کند.



مرتبه‏ی بعدی که به مداد احتیاج داشتم. بی‏اختیار مداد بلند قد را برداشتم و وقتی خواستم آن را سرجایش بگذارم دیدم مداد کوچولوی سیاه با نگاه غم‏زده و انباشته از شماتت دارد مرا نگاه می‏کند. دفعات بعدی که با مداد می‏نوشتم در تمام دفعات از مداد زردرنگ بلند استفاده کردم. ولی هر بار مداد سیاه کوچولو به مداد زرد رنگ چسبیده بود و نوک سیاه براقش مرا نگاه می‏کرد. نمی‏دانم چرا فکر می‏کردم نگاه او پر از درد و رنج و قهر است. شاید حق با او بوده و البته حق با من هم بود. من کار داشتم و گرفتار بودم و به یک مداد احتیاج داشتم و هرچه جلوی دستم می‏آمد بر می‏داشتم و می‏نوشتم. گرچه دیگر لزومی نداشت به دنبال مداد سیاه کوچولو بگردم. چون او همیشه در کنار مداد زردرنگ با آن قد کوتاهش نشسته و انتظار می‏کشید، اما کم‏حواسی و عجله‏ی مرا به سوی مداد بلندقامت می‏کشید. یک روز که رفتم مداد زرد رنگ را بردارم، در کمال تعجب دیدم مدادسیاه کوچولو نیست. باورم نمی‏شد. مگر ممکن بود؟ توی جاقلمی را گشتم و مداد سیاه کوچولو را پیدا کردم. وسط قلم‏ها خودش را گم کرده بود. آیا با من قهر کرده؟ خواستم یک امتحانی کرده باشم. مداد زردرنگ بلند را برداشتم و بعدا که آن را گذاشتم توی جاقلمی دیدم از مداد کوچولوی سیاه خبری نیست و نمی‏آید خودش را به مداد قد بلند بچسباند.



گذشت، بار بعدی هم که رفتم سراغ جاقلمی دیدم از مداد سیاه کوچولو خبری نیست و کنار مداد قدبلند ته ایستاده است. گشتم و گشتم او را توی جاقلمی پیدا کردم. او تصمیم گرفته بود دیگر به آن مداد قدبلند نچسبد و خودش را نشان ندهد. چرا؟ از نمک نشناسی و کم توجهی من ناراحت بود؟



از آن به بعد دیگر هرگز مداد سیاه کوچولوی من کنار مداد زردرنگ نبود که به من نگاه کند و نوکش برق بزند.

یک روز تصمیم گرفتم با مداد سیاه کوچولو بنویسم. آن را توی قلم‏ها پیدا کردم و گرفتم توی دستم. حس می‏کردم بی‏حوصله است و علاقه‏یی به نوشتن ندارد. به محض آنکه نوک مداد سیاه کوچولو را گذاشتم روی کاغذ و خواستم بنویسم نوک مداد شکست. عجب! یعنی حتی دیگر نمی‏خواست برای من بنویسد؟ این خیلی بر من گران می‏آمد. مداد سیاه کوچولو را گذاشتم توی مدادتراش و آن را تراشیدم. مداد من کوچولوتر شد و این بار هم به محض آنکه سرمداد را گذاشتم روی کاغذ شکست! باورم نمی‏شد. باز هم نوک مداد شکست و برای من ننوشت. آیا داشت مرا تنبیه می‏کرد؟ اما من هم کسی نبودم که به این سادگی‏ها تسلیم شوم و یک بار دیگر هم ان را تراشیدم این‏بار نمی‏دانم چه شد که ضمن تراشیدن مداد باز هم نوکش شکست مداد دوباره کوچک‏تر شده بود، اما همان مداد سیاه کوچولوی من بود باز هم مداد را گذاشتم توی مدادتراش و این بار خیلی با احتیاط مداد را تراشیدم. این بار نوک مداد نشکست. اما مداد من خیلی کوچولو شده بود و توی دست آدم گم می‏شد.
او تصمیم گرفته بود دیگر به آن مداد قدبلند نچسبد و خودش را نشان ندهد. چرا؟ از نمک نشناسی و کم توجهی من ناراحت بود؟

مداد سیاه کوچولو را گذاشتم کف دستم و نگاهش کردم، خیلی کوتاه شده بود. مرا نگاه نمی‏کرد، نمی‏دانم چرا من را مسئول همه چیز می‏دانست. من کار بدی نکرده بودم، ولی مداد سیاه کوچولو که حالا در واقع اسمش شده بود مداد سیاه خیلی کوچولو بسیار خسته، کم حوصله، ضعیف و بی‏حرکت کف دست من آرام خوابیده و دلم برایش می‏سوخت. اما تصمیم داشتم با همان مداد سیاه کوچولو بنویسم. باید با نوک انگشتانم آن را می‏گرفتم و دقت می‏کردم که بتواند بنویسد و نوکش هم نشکند. مداد را گذاشتم روی کاغذ دو سطری نوشت و نوکش شکست. مثل اینکه مداد سیاه کوچولوی من تصمیم خودش را گرفته بود که دیگر برای من ننویسد. حالا گیج شده بودم چه کنم؟ اگر بخواهم دوباره آن را بتراشم آنقدر کوتاه شده بود که تراشیدنش مشکل می‏نمود. اگر آن را نمی‏تراشیدم به چه دردی می‏خورد؟ دل زدم به دریا و باز هم مداد سیاه کوچولو را گذاشتم توی مداد تراش که بتراشم. خیلی با احتیاط و آرام مداد را می‏تراشیدم. قدری آن را تراشیدم، یعنی تا حدی که مغز مداد پیدا باشد و بتواند بنویسد. ولی حالا مداد من آنقدر کوچولو شده بود که با احتیاط باید آن را بر می‏داشتم. آرام مداد سیاه خیلی خیلی کوچولو را برداشتم ولی از دستم افتاد. خم شدم آن را بردارم، ولی نبود. هرچه گشتم مداد سیاه کوچولوی من نبود که نبود. واقعاً عجیب بود. جلوی چشمم، توی دستم بود که افتاد اما نفهمیدم کجا رفت و چه شد. مداد سیاه خیلی خیلی کوچولوی من دیگر هرگز پیدا نشد، آن گم شده بود

پینوکیوی پدر و مرد عنکبوتی پسر

پینوکیو بعد از تبدیل شدن به یک خر وقتی که دید خری با قابلیتهای انسانی شده و تماشاچی های سیرک شدیدا او را تشویق می کنند، پیشنهاد فرشته برای برگردوندش به شکل انسان را قبول نکرد. پسر بچه که جلوی تلویزیون نشسته بود فکر کرد ای کاش هیچگاه خر شدن را قبول نکند هر چند همه دنیا برایش دست بزنند.
مرد جوان بعد از تبدیل شدن به یک عنکبوت وقتی که دید انسانی با قابلیتهای عنکبوتی شده و مردم شدیدا او را تشویق می کنند، برای همیشه مرد عنکبوتی ماند. پسر بچه که جلوی تلویزیون نشسته بود فکر کرد ای کاش حداقل یک عنکبوت شود تا مورد توجه دوستان و خانواده اش قرار بگیرد.
پدری که در بچگی پینوکیو را دیده بود تمام فکرش به دنبال راه حلی بود که بتواند برای رفع مشکلات رفتاری و اخلاقی پسرش که دوران کودکی اش مرد عنکبوتی دیده بود، راه حلی پیدا کند.

قویترین کودک جهان

iuliano Stroe ، قویترین کودک جهان است. Giuliano ، پسر رومانیایی است که با خانواده اش در ایتالیا زندگی می کند ، او از سن دو سالگی توسط پدرش آموزش دیده تا بدنی مانند یک مرد بالغ داشته باشد. او الآن در پنج سالی آموزشهای شدیدی میبیند و پنج روز در هفته ، دو تا سه ساعت در روز به تمرین های عضلانی می پردازد. نام او حتی در رکورد جهانی گینس هم ثبت شده است.

چقدر خنده داره که . . .

چقدر خنده داره که . . .
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

قدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

عشق

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را دارد . جمعیت زیادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف ازقلب خود پرداخت .و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست .
مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می ‌تپید اما پر از زخم بود.
قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد.
در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟
مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن ؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .
پیر مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام.
گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام، امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند.
پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست ؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود،اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود